تبليغاتX
ادريس
در گذشته ء نه چندان دور یادم هست که همیشه بعد از ظهرها  می خزیدم زیر کمپل و فلم نگاه میکردم، فلم های متفاوت، گاهی هندی مثل دل نی جیسی اپنا کها،میله،پردیس و گاهی ایرانی مثل تلافی،مجنون ولیلی،رقص درغبار وگاهی هم می چسپیدم به فلمهای کماندوی امریکایی ، هی چای مینوشیدم ، هوا سرد بود، تنهایی سخت می چسپید، گاهی بیرون نم نم باران میبارید، گاهی شموری سرد جریان میافت ولی من چون حشره های زمستانی زیر کمپل بی خبر از تمام این حرفها بودم، از زمستان سال گذشته قصه میکنم ؛ زمستان 87. گاهی خوب به یاد دارم که به علت ازدیاد مصرف برق، برق ضعیف میشد، حتی توانای روشن کردن مونیتورم را نداشت،آنوقت بهترین موقع بود که کتاب بخوانم، بیشتر زندگی نامه میخواندم، با آنکه هیچوقت از سیاست خوشم نیامده، ولی نمیدانم چه شده بود که کتابهای تاریخی سیاسی میخواندم، چقدر زندگینامه خواندم. اول درمورد ناپلئون بناپارت خواندم، بعد دربارهء موسولینی ، لنین، فیدل کاسترو وچگوارا و.. خواندم. هوا سرد بود،زیرکمپل گرم میشدم ، مثل روزهای که با سیدشکیب زیرک دوست دانشگاهیم- که چیزهای زیادی از او آموختم- میرفتیم جنگل اخترخان روی فرزها دراز میکشیدم ، روزهای امتحان بود ولی ما کمتر درس میخواندیم،برعکس دیگر بچه ها ودخترها که شبهای امتحان خود را کور میکردند از درس خواندن، روی فرزها دراز می کشیدیم، میخزیدیم زیر کمپل پرتغال میخوردیم ، هوا سرد بود، زندگی می چسپید. مثل همان روزها ، منتها تنها بودم، مبایلم اغلب یا خاموش بود یا شارژ نداشت، هرازگاهی پیامی از شکیب دریافت میکردم ..مادرم چه غذاهای خوشمزهء می پخت، روزهای پنجشنبه اما حدیث دیگری بود، عصر میرفتم ده، ده خاله ام و در آنجا با پسر خاله م ناصر ساعاتی زیادی را قصه میکردیم، شب یا سریال میدیدیم یا پله کرسی قصه میکردیم، چه روزهای بی غمی بود. یادم هست که به هیچ چیز فکر نمیکردم، اما همان ده بود و همان فضای ساده و صمیمی که برای چندمین بار دوباره حس بودن و حس داشتن و حس شدن در من زنده شد. همان فضای صادقانه بود و همان آدمهای پر از راستی و عاری از هر تکلف که به من یادآور شد که هنوز زنده م، میتوانم باشم و میتوانم زندگی کنم.. هی چه روزهای خوشی بودند و بعدها همان روزها چقدر به من خوشی دادند خوشی های که تا حالا دارمشان، می گفتم که روزهای جمعه میرفتم ده، میرفتم صحرا. چقدر بوی گوسفند را دوست دارم چقدر بوی پهن گاو و اسپ مرا به عمق سادگی زندگی و حیات میکشاند. دروازه های چوبی باغها با من حرف میزدند و عاشق چینه های کوتاه بودم که گذشت زمان و برف و باران لبه های فوقانی آنها را شارانده بود. به هر حال زمستان آن سال آخرین فصل تنهایی من بود که بیادماندنی ترین روزگار برای من محسوب میشود. اینک که دوباره پاییز آمده و از رسیدن فصل سرما خبر میدهد نمی فهمم چگونه زمستانی خواهم داشت، دلم میخواهد روزگاری یک مجموعه شعری چاپ کنم که تمام شعرهایش زمستانی باشد، شاید با شکیب دوستم دوتایی تمام زمستان را شبها بخزیم زیر کمپل و فلم نگاه کنیم و سیگار دود کنیم و روزها باهم کار کنیم، شاید در همین شهر باشم و ...چیزی که مسلمه تنها نخواهم بود چه در هرات  و چه با شکیب زیرک .بیست وشش سالگی چقدر روزگار عجیبی است، دلت میخواهد هنوز کودک باشی ، هنوز بچگی ها از سرت نیفتاده هنوز خیال میکنی کودکی دلت میخواهد بدوی شیطنت کنی، ولی طرف آینه که می بینی برای خودت میخندی و میگویی ببین رفیق 26 سالته، می فهمی 26سال.

 



دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

خاطرات

 
 
  بر که  میگردم به گذشته .. فقط یک جاده هست با درختهای بید پاییز زده، یک جوی آب و نهایتا چند تا پرنده ی غمگین. یادم هست که قرار ما چیز دیگری بود ، حرف ازپاییز و سردی نبود ، حرف از فصل طروات و باهم بودن بود... به همین زودی ها خیال ندارم بر گردم ، تمام این فصل را شاید همین جا بمانم، تمام روزهای سرد را میخواهم صبح ها زود بیرون شوم و تا کنار دریاچه قدم بزنم ، مرا هیچ باکی از کولاکهای احتمالی نیست ، چه کولاکی بالاتر از هجرت تو خواهد بود ؟ گوش کن بعد از تو من اکثرا با زمان به جنگم ، گاه فکر میکنم اگر عنان زمان بدستم میبود شاید آنرا برای همیشه در آن روز پاییزی که باهم زیر درخت های بید قدم میزدیم نگاه میداشتم .. زمان چیز خوبی هست ، میاید و میرود و با این رفت و آمد ها یادها و خاطرات ما را نیز با خود میبرد... اما این قطار کهنه با تمام نیرو هیچگاه نتوانست مرا از گذشته بیرون کشد.. شاید مثل درختی در سالهای پیشین ریشه کرده ام و تمام هستیم ازآن طریق تغذیه میشود.. بگذریم .. گفتم که خیال ندارم به همین زودی ها برگردم ، آنقدر میمانم تا شاید روزگاری از زمهریر این فصل نجاتم دهی ، راستش از باران بدم نمیاید ، بعد از تو هیچ موسیقی روانم را آرام نکرد، تنها صدای باران است که شب هنگام همچون با شکوه ترین سمفونی دنیا دلم را نوازش میکند،آنقدر به صدای برخورد آن به تنها پنجره کلبه ام گوش میدهم که سپیده طلوع میکند و من باز بیرون میشوم و تا کنار دریاچه قدم میزنم.شاید حالا اگر ببینی نشناسی ام ، مثل درخت صاعقه خورده شاخ و برگم فرو ریخته و پرپر شده ام ، لباس سپیدی که میگفتی به من میاید همیشه به تنم هست ولی دیگر سپید نیست ... بگذریم ...  دیروز دهقان پیری که تو هم میشناسیش برایم کمی هیزم آورد و سراغ تو را کرد، گفتم که بر میگردد، اما خودم فهمیدم که چه دروغ غمگینی برایش گفتم، اکثر روزها کنار بخاری مینشینم و چند تا شعر محدود را میخوانم و تکرار میکنم، در هر خواندن چیز تازه ی میبینم که در خوانش قبلی ندیده ام.. سحر ها تا کنار دریاچه قدم میزنم و شب ها به صدای برخورد باران به تنها پنجره ی کلبه ام آنقدر گوش میدهم که سپیده طلوع میکند، راستش خیال ندارم هیچوقت برگردم.



دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |
نگاه كن كه چه روزهاي سردي آمدند .. لبهايم پوسته پوسته شدند و پوست دستهايم خشك ميشوند. چشم هايم هميشه متورم و سرخ هستند .. روزهاي سردي هست بانهم سعي دارم لباس گرمي نپوشم .. حجمم پايين ميايد و براي من فرقي نميكند اكثرا احمدظاهر گوش ميكنم و گاهي هم زندگينامه ي ناپليون بناپارت و فيدل كاسترو را ميخوانم و احيانا انديشه هاي امام غزالي را مرور ميكنم .. فكر ميكنم به زمستان سرد پيش رويم و تصميمم كه تلاش دارم زمستان را به سان زمستان هاي قبلي زير كرسي گرم استراحت نكنم.يادم ميايد كه جيم ران جايي گفته بود (دكتري به سن و سال خودت انتخاب كن كه هر دو باهم پير شويد)؛ من دكتر شخصي ندارم يعني در شهر ما هيچ كسي هم ندارد ولي هنرمند سينما دارم.. اما هنرمند من زودتر از من پير شده.. باكي نيست .. از قديم گفتند هرچه قديمي ش بهتره.مي فهمي شب ها خيلي بلند شده .. من اكثرا ساعت يازده ميخوابم و صبح ها ساعت شش بيدار ميشوم ولي بر نميخيزم همانطور كه زير لحافم تلويزون را روشن ميكنم وتا شش ونيم كارتوني نگاه ميكنم.

با شعر بيگانه شدم هر چند قرار بود براي پري شعري بگم ولي هر چه خودم را فشردم يك قطره شعر هم حتي از من نچكيد.. اولهاي شب برق خيلي ضعيف است حتي مانيتورم روشن نميشود.. فرصت خوبيست كه كتاب بخوانم. اغلبا شعر نميخوانم بيشتر زندگينامه مثل زندگينامه فيدل كاسترو و ديشب چيزهاي درباره تولستوي ميخواندم مي فهمي خواندن سرگذشت آنها به من مياموزد كه زندگي افسانه ي بيش نيست هيچ چيز پايدار نيست حتي بزرگترين عشقها و بزرگترين عداوت ها . خوب بگذريم ميگفتم كه هوا به كلي سرد شده حتي ديشب كه گذارش آب و هوا را ديدم و چشمم به دو درجه زير صفر افتاد متعجب شدم ويادم از سال گذشته و سي درجه زیر صفر آمد.

دست هايم خشك ميشوند فكر كنم از تاثير شستن با آب سرد باشد از دستكش و جوراب زياد خوشم نميايد و اغلبا نمي پوشم ...



دوشنبه ششم مهر 1388 |

 

(به سلامتی حبیب آریا)

راستی میگم حبیب.. تنهایی مینشینم و فریدون فروغی گوش میکنم

و ...

 



چهارشنبه یکم مهر 1388 |

نام

 
 
 

 انسان از آن چیزی که خیلی دوست دارد خود را جدا میسازد ، در اوج خواستن نمی خواهد ، امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد .

 نامه 1 .

 درود بر شما ، شما که اهل دلید ، اهل صفا و صمیمیت ، خنک باداتان ، روزگار سردی بود که برای اولین بار ملاقاتتان کردم ، مثل تمام روزهای سرد ابری بود و دل آسمان گرفته ؛ مثل امروز دل من . به خاطر دارم که برگها بر درختها نبودند و اگر هم بودند خیلی کم بودند و روی شاخه های درختها دانه های شفاف و درخشنده باران بودند. 000

ساعت 12:30 ظهر – 18 / 9 / 1387

همچنان نم نم میبارد .. . یک گوسفند را به قتل رساندند و خونش از زیر دروازه خانهء ما به کوچه رفت تا همراه با آب باران پرونده اش برای همیشه بسته شود . آخوند با صدای بلند آواز میدهد ، صدای پدر و برادرم از پایین به گوش میرسد که همراه با قاتل گوسفند حرف میزنند ، برق قطع شده و مادرم ذغال افروخته و داغ به کرسی آورده است ، صدای پرنده ها از دور و نزدیک به گوش میخورد . .. چند تا طفل در کوچه راه میروند ، شاید میروند تا با پول عیدیشان بادکنک و پفک بخرند .. من در اطاقم تنها نشسته ام و به هیچ چیز فکر نمی کنم .. سرما خوردم ، سرم و گلویم درد میکند ، هوا سرد است .. لباس عید نپوشیدم .. . زیر کمپل گرم میشوم .



پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |

 

 

ای که در صفِ پیش،
جان پیش ِ صف می گذاری
برتلاطم تو جهان ِمن  کف و کاهی باد !
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد
!



چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |
شاید که سهم مرا باد برده است

یا داده اند به باد

یا از یاد رفته است

یا در گیر و دار خوشی های دیگران

پامال گشته است

یا در خودم فرو نشسته و کم کم فراموش کرده ام .

۰۰۰

دیدی چگونه آدمی از سنگ میشود؟

لکه لکه پر از ننگ میشود

با این همه تباهی دروغ و سیاه دلی

گاهی و گاهی دلش تنگ میشود.

۱۳۸۶



پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

 
 
 

حفره عميق و سياهي

كه ميروي بدون بندش لايزال

تا مرز آبرو ريزي.

بر دست هاي نارنجي ات درود

كه رنگ فريب انتخاب را

با هيجان بر آن اضاف كردي ..

۰۰۰

صبوري ناپايدارت را

در زاويه كدام دالان تاريك با سخاوت بخشيدي؟

۲سنبله ۸۸

 



دوشنبه دوم شهریور 1388 |

 
 

پناه بر من

انبوه های غم را

که از شاخه در یاچه های سیاه

بر مراتع سبز گندمزار

فرو می غلطند

نه گاهی که روی گندمزار نشسته باشد برف

000

بر منطق یکنواخت طوطی نفرین

و بر ویرانیء فکرش.

ثمر من گوشوراه های بید است

و با (س) سبز میشوم مثل ناجو

همیشه سبز .. همیشه ..

همیشه پوچ .

000

نفرین بر جنازه های گندیده

وانتحار معتادی به نکبت

در شهادت عزت سرخیست به رنگ سرخ .

000

پناه بر من

کسالتهای نیمروز را

و تکرار بادهای تابستانی

و ریزه های غرور آن شام ابری و سیاه.

000

مشت های کوچکت را

بر دیوار بلند جنونم مکوب.

---- اسد ۱۳۸۸ ---



پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 |

کنار شمع و شب های غم انگیز

سرایم نغمه های سرد پاییز

پرستو ها مهاجر گشته و ماند

نخ و چوبی مثلث وار آویز

۱۳۸۵



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |
Blog Skin