با شعر بيگانه شدم هر چند قرار بود براي پري شعري بگم ولي هر چه خودم را فشردم يك قطره شعر هم حتي از من نچكيد.. اولهاي شب برق خيلي ضعيف است حتي مانيتورم روشن نميشود.. فرصت خوبيست كه كتاب بخوانم. اغلبا شعر نميخوانم بيشتر زندگينامه مثل زندگينامه فيدل كاسترو و ديشب چيزهاي درباره تولستوي ميخواندم مي فهمي خواندن سرگذشت آنها به من مياموزد كه زندگي افسانه ي بيش نيست هيچ چيز پايدار نيست حتي بزرگترين عشقها و بزرگترين عداوت ها . خوب بگذريم ميگفتم كه هوا به كلي سرد شده حتي ديشب كه گذارش آب و هوا را ديدم و چشمم به دو درجه زير صفر افتاد متعجب شدم ويادم از سال گذشته و سي درجه زیر صفر آمد.
دست هايم خشك ميشوند فكر كنم از تاثير شستن با آب سرد باشد از دستكش و جوراب زياد خوشم نميايد و اغلبا نمي پوشم ...
(به سلامتی حبیب آریا)
راستی میگم حبیب.. تنهایی مینشینم و فریدون فروغی گوش میکنم
و ...
انسان از آن چیزی که خیلی دوست دارد خود را جدا میسازد ، در اوج خواستن نمی خواهد ، امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد .
نامه 1 .
درود بر شما ، شما که اهل دلید ، اهل صفا و صمیمیت ، خنک باداتان ، روزگار سردی بود که برای اولین بار ملاقاتتان کردم ، مثل تمام روزهای سرد ابری بود و دل آسمان گرفته ؛ مثل امروز دل من . به خاطر دارم که برگها بر درختها نبودند و اگر هم بودند خیلی کم بودند و روی شاخه های درختها دانه های شفاف و درخشنده باران بودند. 000
ساعت 12:30 ظهر – 18 / 9 / 1387
همچنان نم نم میبارد .. . یک گوسفند را به قتل رساندند و خونش از زیر دروازه خانهء ما به کوچه رفت تا همراه با آب باران پرونده اش برای همیشه بسته شود . آخوند با صدای بلند آواز میدهد ، صدای پدر و برادرم از پایین به گوش میرسد که همراه با قاتل گوسفند حرف میزنند ، برق قطع شده و مادرم ذغال افروخته و داغ به کرسی آورده است ، صدای پرنده ها از دور و نزدیک به گوش میخورد . .. چند تا طفل در کوچه راه میروند ، شاید میروند تا با پول عیدیشان بادکنک و پفک بخرند .. من در اطاقم تنها نشسته ام و به هیچ چیز فکر نمی کنم .. سرما خوردم ، سرم و گلویم درد میکند ، هوا سرد است .. لباس عید نپوشیدم .. . زیر کمپل گرم میشوم .
ای که در صفِ پیش،
جان پیش ِ صف می گذاری
برتلاطم تو جهان ِمن کف و کاهی باد !
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد !
یا داده اند به باد
یا از یاد رفته است
یا در گیر و دار خوشی های دیگران
پامال گشته است
یا در خودم فرو نشسته و کم کم فراموش کرده ام .
۰۰۰
دیدی چگونه آدمی از سنگ میشود؟
لکه لکه پر از ننگ میشود
با این همه تباهی دروغ و سیاه دلی
گاهی و گاهی دلش تنگ میشود.
۱۳۸۶
حفره عميق و سياهي
كه ميروي بدون بندش لايزال
تا مرز آبرو ريزي.
بر دست هاي نارنجي ات درود
كه رنگ فريب انتخاب را
با هيجان بر آن اضاف كردي ..
۰۰۰
صبوري ناپايدارت را
در زاويه كدام دالان تاريك با سخاوت بخشيدي؟
۲سنبله ۸۸
پناه بر من
انبوه های غم را
که از شاخه در یاچه های سیاه
بر مراتع سبز گندمزار
فرو می غلطند
نه گاهی که روی گندمزار نشسته باشد برف
000
بر منطق یکنواخت طوطی نفرین
و بر ویرانیء فکرش.
ثمر من گوشوراه های بید است
و با (س) سبز میشوم مثل ناجو
همیشه سبز .. همیشه ..
همیشه پوچ .
000
نفرین بر جنازه های گندیده
وانتحار معتادی به نکبت
در شهادت عزت سرخیست به رنگ سرخ .
000
پناه بر من
کسالتهای نیمروز را
و تکرار بادهای تابستانی
و ریزه های غرور آن شام ابری و سیاه.
000
مشت های کوچکت را
بر دیوار بلند جنونم مکوب.
---- اسد ۱۳۸۸ ---
کنار شمع و شب های غم انگیز
سرایم نغمه های سرد پاییز
پرستو ها مهاجر گشته و ماند
نخ و چوبی مثلث وار آویز
۱۳۸۵
