تبليغاتX
ادريس دشتی


ادريس دشتی

گوشه های از شعر امروز هرات

پرتوی تابان نمی تابد

                          اما بارش ِ چک چک ریزان است

جاده یی اسفالت زیر ستون برق

                          تر ، بیدار، شاد و خندان است

عابری تنها به سر چتری فراز آورده و آرام می گوید :

" نه دیگر این بوم را بیداد گر ها نیست"

میرود این گفته را تکرار کنان و سوت زن

" نه، دیگر این بوم را بیداد گر ها نیست"

 

پرتوی تابان نمی تابد

اما ،

دل باید کرد به فردا خوش

روزگار دور کهن مردان می گفتند :

" شام ابری را طلوع صاف و تابان است "

ساغری امیدواری کرد باید نوش.

۱۳۸۵/الف دشتی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 7:59 توسط ادریس | |

زیر باران خزان

                     سرد میگردم

وز هجوم هر چه احساس است خالی و خالی تر

در پس پس کوچه های بی تفاوتی میگشایم ره

                                                   تنها و سرگردان

سینه خالی ، چشم خالی

قلب شوره زار خشک و تف آلود

زیر باران خزان

                   سرد می گردم

زیر قطرات شفاف و تابناکش

                                  پوچ می گردم

قالبم می افتد به راه

عابر مخروبه های شهر شیطان و گناه

روح من سوی پشیمانی

                           رخت میبندد

تنها خود می مانم و من

خود به سوی ابتذال زندگی

من همان جا

               سرد می مانم

زیر باران خزان .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:58 توسط ادریس | |

 

  ما هرچه را که باید

 از دست داده باشیم از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه .. ماه..ماده ی مهربان .. همیشه انجا بود

در خاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

چقدر باید پرداخت ؟ ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:45 توسط ادریس | |

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي

و اگر هستي كسي هم به تو عشق بورزد

و اگر اين گونه نيست نفرت از كسي نيابي

آرزومندم كه اين گونه پيش نيايد

اما اگر پيش آمد بداني چگونه بدور از نااميدي زندگي كني

 

برايت همچنان آرزو دارم

دوستاني داشته باشي

از جمله دوستان بد و ناپايدار

برخي نادوست و برخي دوستدار

كه دست كم يكي از ميان شان بي ترديد مورد اعتماد تو باشد

و چون زندگي بدين گونه است .

 

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي

نه كم و نه زياد، درست به اندازه

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند

كه دست كم يكي از آن ها اعتراضشان به حق باشد

تا كه زياده به خود غره نشوي .  

 

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي

نه خيلي غير ضروري

تا در لحظات سخت وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است

همين مفيد بودن كافي باشد

تا تو را سر پا نگهدارد .

 

همچنين برايت آروزمندم صبور باشي

باكساني كه اشتباهات كوچك مي كنند

چون اين كار ساده ي ست

و با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند

و با كار برد درست صبوريت براي ديگران مفيد باشي .

 

اميدوارم اگر جوان هستي

خيلي به تعجيل رسيده نشوي

واگر رسيده ي به جوان نمايي اصرار نورزي

واگر پيري تسليم نااميدي نشوي

چرا كه هر سن خوشي و ناخوشي خودش را دارد

و لازمست .

بگذار در ما جريان كند .

 

اميدوارم گربه ي را نوازش كني

به پرنده ي دانه بدهي

و به آواز يك سهره گوش كني

وقتيكه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد

چرا كه بدين طريق احساسات زيبايي خواهي داشت

به رايگان .

 

اميدوارم دانه ي هم بر خاك بفشاني

هرچند خرد بوده باشد

و با رويدنش همراه شوي

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد .

 

به علاوه اميدوارم كه پول داشته باشي

زيرا در عمل به آن نيازمندي

و سال يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :

اين مال منست .

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگريست .

 

درپايان اگر مرد باشي

آرزومندم زن خوبي داشته باشي

و اگر زني شوهر خوبي داشته باشي

كه اگر فردا خسته باشي يا پس فردا شادمان

بازهم از عشق حرف براني

تا از نو آغاز كني .

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم .

 

 

ویکتور هوگو

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:15 توسط ادریس | |

 

وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ریخته م وحشت کرد

وقتی آواز درختان تبر خوردهء باغ

در فضا می پیچید

از تو پرسیدم :

به کجا باید رفت؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:38 توسط ادریس | |

 

زلف تو پریشان است من نیز پریشانم.

۰۰۰

دلبر من غارت دلها شدی.

جمعه شب ۱۳ عقرب ۱۳۸۸.. خانه ی احد

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:51 توسط ادریس | |

عید اضحی بر همه تبریک

   000

 میخورد به قلب شیشه ، دانه های سرد باران

میشکند بال خیالم، با صدای نرم باران

آسمان ابری و نمناک ، دلم اما تنگ و غمناک

دل تو سرد و گرفته، غرقه اندیشه ء بیمناک

سرنوشت ما غم انگیز ، قصه های عشق ما نیز

همه در چنگ زمان مرد، مانده تنها مرد پایز

یک پرنده بود بهاری، ناگهان اسیر غم شد

یک پرنده بود خزانی، سالها همدم وهم شد

دو پرنده یی زمهریر، محکوم کنج قفس ها

بال و پر ریخته و خاموش، خسته از رنج نفس ها

سالها رفتند و تنها، یادگاری ماند بر جا

یادگار دفتر دل، میخورد ورق گاه گاه

صفحه اول نوشتست: زندگانی خیلی زیباست

صفحه آخر به گریه: آری زیبا، اما رویاست

میخورد به شیشه آرام، قطره های سرد باران

میشنوم بانگ غریبی: باز تو ماندی و زمستان

تو همان مست شر اب ها ، خاک پای محضر عشق

تو همانکه مینوشتی  آیه های دفتر عشق

میخورم لرزه و ناگاه، می بینم خسته و خاموش

من نشسته ام به سردی، شده از یاد ها فراموش

همچنان ریزش باران، من اسیر پنجه یی تب

زیر لب حیرت و هذیان ، پشت شیشه تابوت شب

 

ادریس دشتی 1385

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:17 توسط ادریس | |

در گذشته ء نه چندان دور یادم هست که همیشه بعد از ظهرها  می خزیدم زیر کمپل و فلم نگاه میکردم، فلم های متفاوت، گاهی هندی مثل دل نی جیسی اپنا کها،میله،پردیس و گاهی ایرانی مثل تلافی،مجنون ولیلی،رقص درغبار وگاهی هم می چسپیدم به فلمهای کماندوی امریکایی ، هی چای مینوشیدم ، هوا سرد بود، تنهایی سخت می چسپید، گاهی بیرون نم نم باران میبارید، گاهی شموری سرد جریان میافت ولی من چون حشره های زمستانی زیر کمپل بی خبر از تمام این حرفها بودم، از زمستان سال گذشته قصه میکنم ؛ زمستان 87. گاهی خوب به یاد دارم که به علت ازدیاد مصرف برق، برق ضعیف میشد، حتی توانای روشن کردن مونیتورم را نداشت،آنوقت بهترین موقع بود که کتاب بخوانم، بیشتر زندگی نامه میخواندم، با آنکه هیچوقت از سیاست خوشم نیامده، ولی نمیدانم چه شده بود که کتابهای تاریخی سیاسی میخواندم، چقدر زندگینامه خواندم. اول درمورد ناپلئون بناپارت خواندم، بعد دربارهء موسولینی ، لنین، فیدل کاسترو وچگوارا و.. خواندم. هوا سرد بود،زیرکمپل گرم میشدم ، مثل روزهای که با سیدشکیب زیرک دوست دانشگاهیم- که چیزهای زیادی از او آموختم- میرفتیم جنگل اخترخان روی فرزها دراز میکشیدم ، روزهای امتحان بود ولی ما کمتر درس میخواندیم،برعکس دیگر بچه ها ودخترها که شبهای امتحان خود را کور میکردند از درس خواندن، روی فرزها دراز می کشیدیم، میخزیدیم زیر کمپل پرتغال میخوردیم ، هوا سرد بود، زندگی می چسپید. مثل همان روزها ، منتها تنها بودم، مبایلم اغلب یا خاموش بود یا شارژ نداشت، هرازگاهی پیامی از شکیب دریافت میکردم ..مادرم چه غذاهای خوشمزهء می پخت، روزهای پنجشنبه اما حدیث دیگری بود، عصر میرفتم ده، ده خاله ام و در آنجا با پسر خاله م ناصر ساعاتی زیادی را قصه میکردیم، شب یا سریال میدیدیم یا پله کرسی قصه میکردیم، چه روزهای بی غمی بود. یادم هست که به هیچ چیز فکر نمیکردم، اما همان ده بود و همان فضای ساده و صمیمی که برای چندمین بار دوباره حس بودن و حس داشتن و حس شدن در من زنده شد. همان فضای صادقانه بود و همان آدمهای پر از راستی و عاری از هر تکلف که به من یادآور شد که هنوز زنده م، میتوانم باشم و میتوانم زندگی کنم.. هی چه روزهای خوشی بودند و بعدها همان روزها چقدر به من خوشی دادند خوشی های که تا حالا دارمشان، می گفتم که روزهای جمعه میرفتم ده، میرفتم صحرا. چقدر بوی گوسفند را دوست دارم چقدر بوی پهن گاو و اسپ مرا به عمق سادگی زندگی و حیات میکشاند. دروازه های چوبی باغها با من حرف میزدند و عاشق چینه های کوتاه بودم که گذشت زمان و برف و باران لبه های فوقانی آنها را شارانده بود. به هر حال زمستان آن سال آخرین فصل تنهایی من بود که بیادماندنی ترین روزگار برای من محسوب میشود. اینک که دوباره پاییز آمده و از رسیدن فصل سرما خبر میدهد نمی فهمم چگونه زمستانی خواهم داشت، دلم میخواهد روزگاری یک مجموعه شعری چاپ کنم که تمام شعرهایش زمستانی باشد، شاید با شکیب دوستم دوتایی تمام زمستان را شبها بخزیم زیر کمپل و فلم نگاه کنیم و سیگار دود کنیم و روزها باهم کار کنیم، شاید در همین شهر باشم و ...چیزی که مسلمه تنها نخواهم بود چه در هرات  و چه با شکیب زیرک .بیست وشش سالگی چقدر روزگار عجیبی است، دلت میخواهد هنوز کودک باشی ، هنوز بچگی ها از سرت نیفتاده هنوز خیال میکنی کودکی دلت میخواهد بدوی شیطنت کنی، ولی طرف آینه که می بینی برای خودت میخندی و میگویی ببین رفیق 26 سالته، می فهمی 26سال.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:45 توسط ادریس | |

  بر که  میگردم به گذشته .. فقط یک جاده هست با درختهای بید پاییز زده، یک جوی آب و نهایتا چند تا پرنده ی غمگین. یادم هست که قرار ما چیز دیگری بود ، حرف ازپاییز و سردی نبود ، حرف از فصل طروات و باهم بودن بود... به همین زودی ها خیال ندارم بر گردم ، تمام این فصل را شاید همین جا بمانم، تمام روزهای سرد را میخواهم صبح ها زود بیرون شوم و تا کنار دریاچه قدم بزنم ، مرا هیچ باکی از کولاکهای احتمالی نیست ، چه کولاکی بالاتر از هجرت تو خواهد بود ؟ گوش کن بعد از تو من اکثرا با زمان به جنگم ، گاه فکر میکنم اگر عنان زمان بدستم میبود شاید آنرا برای همیشه در آن روز پاییزی که باهم زیر درخت های بید قدم میزدیم نگاه میداشتم .. زمان چیز خوبی هست ، میاید و میرود و با این رفت و آمد ها یادها و خاطرات ما را نیز با خود میبرد... اما این قطار کهنه با تمام نیرو هیچگاه نتوانست مرا از گذشته بیرون کشد.. شاید مثل درختی در سالهای پیشین ریشه کرده ام و تمام هستیم ازآن طریق تغذیه میشود.. بگذریم .. گفتم که خیال ندارم به همین زودی ها برگردم ، آنقدر میمانم تا شاید روزگاری از زمهریر این فصل نجاتم دهی ، راستش از باران بدم نمیاید ، بعد از تو هیچ موسیقی روانم را آرام نکرد، تنها صدای باران است که شب هنگام همچون با شکوه ترین سمفونی دنیا دلم را نوازش میکند،آنقدر به صدای برخورد آن به تنها پنجره کلبه ام گوش میدهم که سپیده طلوع میکند و من باز بیرون میشوم و تا کنار دریاچه قدم میزنم.شاید حالا اگر ببینی نشناسی ام ، مثل درخت صاعقه خورده شاخ و برگم فرو ریخته و پرپر شده ام ، لباس سپیدی که میگفتی به من میاید همیشه به تنم هست ولی دیگر سپید نیست ... بگذریم ...  دیروز دهقان پیری که تو هم میشناسیش برایم کمی هیزم آورد و سراغ تو را کرد، گفتم که بر میگردد، اما خودم فهمیدم که چه دروغ غمگینی برایش گفتم، اکثر روزها کنار بخاری مینشینم و چند تا شعر محدود را میخوانم و تکرار میکنم، در هر خواندن چیز تازه ی میبینم که در خوانش قبلی ندیده ام.. سحر ها تا کنار دریاچه قدم میزنم و شب ها به صدای برخورد باران به تنها پنجره ی کلبه ام آنقدر گوش میدهم که سپیده طلوع میکند، راستش خیال ندارم هیچوقت برگردم.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:5 توسط ادریس | |

نگاه كن كه چه روزهاي سردي آمدند .. لبهايم پوسته پوسته شدند و پوست دستهايم خشك ميشوند. چشم هايم هميشه متورم و سرخ هستند .. روزهاي سردي هست بانهم سعي دارم لباس گرمي نپوشم .. حجمم پايين ميايد و براي من فرقي نميكند اكثرا احمدظاهر گوش ميكنم و گاهي هم زندگينامه ي ناپليون بناپارت و فيدل كاسترو را ميخوانم و احيانا انديشه هاي امام غزالي را مرور ميكنم .. فكر ميكنم به زمستان سرد پيش رويم و تصميمم كه تلاش دارم زمستان را به سان زمستان هاي قبلي زير كرسي گرم استراحت نكنم.يادم ميايد كه جيم ران جايي گفته بود (دكتري به سن و سال خودت انتخاب كن كه هر دو باهم پير شويد)؛ من دكتر شخصي ندارم يعني در شهر ما هيچ كسي هم ندارد ولي هنرمند سينما دارم.. اما هنرمند من زودتر از من پير شده.. باكي نيست .. از قديم گفتند هرچه قديمي ش بهتره.مي فهمي شب ها خيلي بلند شده .. من اكثرا ساعت يازده ميخوابم و صبح ها ساعت شش بيدار ميشوم ولي بر نميخيزم همانطور كه زير لحافم تلويزون را روشن ميكنم وتا شش ونيم كارتوني نگاه ميكنم.

با شعر بيگانه شدم هر چند قرار بود براي پري شعري بگم ولي هر چه خودم را فشردم يك قطره شعر هم حتي از من نچكيد.. اولهاي شب برق خيلي ضعيف است حتي مانيتورم روشن نميشود.. فرصت خوبيست كه كتاب بخوانم. اغلبا شعر نميخوانم بيشتر زندگينامه مثل زندگينامه فيدل كاسترو و ديشب چيزهاي درباره تولستوي ميخواندم مي فهمي خواندن سرگذشت آنها به من مياموزد كه زندگي افسانه ي بيش نيست هيچ چيز پايدار نيست حتي بزرگترين عشقها و بزرگترين عداوت ها . خوب بگذريم ميگفتم كه هوا به كلي سرد شده حتي ديشب كه گذارش آب و هوا را ديدم و چشمم به دو درجه زير صفر افتاد متعجب شدم ويادم از سال گذشته و سي درجه زیر صفر آمد.

دست هايم خشك ميشوند فكر كنم از تاثير شستن با آب سرد باشد از دستكش و جوراب زياد خوشم نميايد و اغلبا نمي پوشم ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:38 توسط ادریس | |


Design By : Night Skin