ادريس دشتی
گوشه های از شعر امروز هرات
پرتوی تابان نمی تابد اما بارش ِ چک چک ریزان است جاده یی اسفالت زیر ستون برق تر ، بیدار، شاد و خندان است عابری تنها به سر چتری فراز آورده و آرام می گوید : " نه دیگر این بوم را بیداد گر ها نیست" میرود این گفته را تکرار کنان و سوت زن " نه، دیگر این بوم را بیداد گر ها نیست" پرتوی تابان نمی تابد اما ، دل باید کرد به فردا خوش روزگار دور کهن مردان می گفتند : " شام ابری را طلوع صاف و تابان است " ساغری امیدواری کرد باید نوش. ۱۳۸۵/الف دشتی سرد میگردم وز هجوم هر چه احساس است خالی و خالی تر در پس پس کوچه های بی تفاوتی میگشایم ره تنها و سرگردان سینه خالی ، چشم خالی قلب شوره زار خشک و تف آلود زیر باران خزان سرد می گردم زیر قطرات شفاف و تابناکش پوچ می گردم قالبم می افتد به راه عابر مخروبه های شهر شیطان و گناه روح من سوی پشیمانی رخت میبندد تنها خود می مانم و من خود به سوی ابتذال زندگی من همان جا سرد می مانم زیر باران خزان . ما هرچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم ما بی چراغ به راه افتادیم و ماه .. ماه..ماده ی مهربان .. همیشه انجا بود در خاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند چقدر باید پرداخت ؟ ... و اگر هستي كسي هم به تو عشق بورزد و اگر اين گونه نيست نفرت از كسي نيابي آرزومندم كه اين گونه پيش نيايد اما اگر پيش آمد بداني چگونه بدور از نااميدي زندگي كني برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي از جمله دوستان بد و ناپايدار برخي نادوست و برخي دوستدار كه دست كم يكي از ميان شان بي ترديد مورد اعتماد تو باشد و چون زندگي بدين گونه است . برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي نه كم و نه زياد، درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند كه دست كم يكي از آن ها اعتراضشان به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي . و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگهدارد . همچنين برايت آروزمندم صبور باشي باكساني كه اشتباهات كوچك مي كنند چون اين كار ساده ي ست و با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند و با كار برد درست صبوريت براي ديگران مفيد باشي . اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل رسيده نشوي واگر رسيده ي به جوان نمايي اصرار نورزي واگر پيري تسليم نااميدي نشوي چرا كه هر سن خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازمست . بگذار در ما جريان كند . اميدوارم گربه ي را نوازش كني به پرنده ي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني وقتيكه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد چرا كه بدين طريق احساسات زيبايي خواهي داشت به رايگان . اميدوارم دانه ي هم بر خاك بفشاني هرچند خرد بوده باشد و با رويدنش همراه شوي تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد . به علاوه اميدوارم كه پول داشته باشي زيرا در عمل به آن نيازمندي و سال يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي : اين مال منست . فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگريست . درپايان اگر مرد باشي آرزومندم زن خوبي داشته باشي و اگر زني شوهر خوبي داشته باشي كه اگر فردا خسته باشي يا پس فردا شادمان بازهم از عشق حرف براني تا از نو آغاز كني . اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . ویکتور هوگو وقتی از قتل قناری گفتی دل پر ریخته م وحشت کرد وقتی آواز درختان تبر خوردهء باغ در فضا می پیچید از تو پرسیدم : به کجا باید رفت؟ زلف تو پریشان است من نیز پریشانم. ۰۰۰ دلبر من غارت دلها شدی. جمعه شب ۱۳ عقرب ۱۳۸۸.. خانه ی احد 000 میخورد به قلب شیشه ، دانه های سرد باران میشکند بال خیالم، با صدای نرم باران آسمان ابری و نمناک ، دلم اما تنگ و غمناک دل تو سرد و گرفته، غرقه اندیشه ء بیمناک سرنوشت ما غم انگیز ، قصه های عشق ما نیز همه در چنگ زمان مرد، مانده تنها مرد پایز یک پرنده بود بهاری، ناگهان اسیر غم شد یک پرنده بود خزانی، سالها همدم وهم شد دو پرنده یی زمهریر، محکوم کنج قفس ها بال و پر ریخته و خاموش، خسته از رنج نفس ها سالها رفتند و تنها، یادگاری ماند بر جا یادگار دفتر دل، میخورد ورق گاه گاه صفحه اول نوشتست: زندگانی خیلی زیباست صفحه آخر به گریه: آری زیبا، اما رویاست میخورد به شیشه آرام، قطره های سرد باران میشنوم بانگ غریبی: باز تو ماندی و زمستان تو همان مست شر اب ها ، خاک پای محضر عشق تو همانکه مینوشتی آیه های دفتر عشق میخورم لرزه و ناگاه، می بینم خسته و خاموش من نشسته ام به سردی، شده از یاد ها فراموش همچنان ریزش باران، من اسیر پنجه یی تب زیر لب حیرت و هذیان ، پشت شیشه تابوت شب ادریس دشتی 1385 با شعر بيگانه شدم هر چند قرار بود براي پري شعري بگم ولي هر چه خودم را فشردم يك قطره شعر هم حتي از من نچكيد.. اولهاي شب برق خيلي ضعيف است حتي مانيتورم روشن نميشود.. فرصت خوبيست كه كتاب بخوانم. اغلبا شعر نميخوانم بيشتر زندگينامه مثل زندگينامه فيدل كاسترو و ديشب چيزهاي درباره تولستوي ميخواندم مي فهمي خواندن سرگذشت آنها به من مياموزد كه زندگي افسانه ي بيش نيست هيچ چيز پايدار نيست حتي بزرگترين عشقها و بزرگترين عداوت ها . خوب بگذريم ميگفتم كه هوا به كلي سرد شده حتي ديشب كه گذارش آب و هوا را ديدم و چشمم به دو درجه زير صفر افتاد متعجب شدم ويادم از سال گذشته و سي درجه زیر صفر آمد. دست هايم خشك ميشوند فكر كنم از تاثير شستن با آب سرد باشد از دستكش و جوراب زياد خوشم نميايد و اغلبا نمي پوشم ...
| Design By : Night Skin |

